هنرهای نمایشی و ادبیات شفاهی

ادبیات شفاهی را می توان به عنوان میراث معنوی به جا مانده از اجداد یک قوم بیان نمود. ادبیات شفاهی را نویسنده یا شاعری معین خلق نکرده است بلکه در طول قرن ها و دهن به دهن از طریق مردم بوجود آمده است. به عنوان نمونه هایی از ادبیات شفاهی، بایاتی ها، لایلالار، بسله مه لر، اوخشامالار، ماهنیلار (اشعار، نغمه ها، و ترانه ها)، تاپماجالار (چیستان)، آتابابا سؤزلری و لطیفه لر (امثال و حکم) ،ناغیللار (داستان ها) به همراه ائل اویونلاری (بازی ها) و اویون هاوالاری (رقص ها)، هر یک به نوعی بیانگر آداب و رسوم، ذوق زیبایی دوستی و سایر خصلت ها و خصوصیات روحی مردم آزربایجان می باشند. ادبیات شفاهی مردم بیانگر امید و خوش بینی آنان و نیز تلاش در جهت رسیدن به اهداف خود می باشد( اشراقی، ۱۳۸۸: ۴).

  • بایاتی لار

بایاتی‏ها نمونه‏ ای از اشعار تغزّلی مردم آزربایجان می‏باشند که سینه به سینه از نسلی به نسل بعد انتقال یافته‏ اند. از این منظر، بایاتی‏ها با دارا بودن وجه اساطیری می‏توانند نمونه‏ای از مراسم آیینی مردم شمرده شوند. ردّ پای واژه‏ ی بایات را به تنهایی می‏توان در اصطلاحات فراوان اعم از موسیقی تا ادبیات و شعر دنبال کرد. بعضی بایات را نوه ‏ی اوغوزخان و بایاتی را قالب مخصوص شعری قبیله‏ ی بایات می‏دانند. قدمت این واژه را می‏توان در ارتباط با کاربرد امروزین آن در معنای کهنه نیز دانست (سید سلامت، ۱۳۹۱: ۱۱-۹). بایاتی معمولاً در چهار مصراع هفت هجایی و در مضمون‏های سلطه‏ ی اهریمن، عشق، فداکاری، مبارزه، هجران، فرقت و … سروده می‏شود (همان،۲۰). بایاتی‏ها حامل مضامینی عمیق در قالبی بسیار کوچک می ‏باشند. آنها از آوازها و نغمه‏ های مربوط به کار و زندگی روزمره ‏ی مردم برخاسته و تکامل یافته‏ اند. بایاتی‏لار معمولاً با کلمات «عزیزم»، «عزیزیَم»، «من عاشیق» و «من عاشیقم» شروع می‏شوند. مضمون اصلی معمولاً در دو مصرع آخر گفته می‏شود. عشق و محبت به سرزمین مادری موضوع اصلی آنهاست. تاثیر شگفت ‏انگیز بایاتی لار ریشه در سادگی و صمیمیت آنها دارد (اشراقی، ۱۳۸۸: ۱۰۹-۸۳).

عزیزیم وطن یاخشی/ گئیمه گه کتان یاخشی/ غربتلیک جنّت اولسا/ یئنه ده وطن یاخشی

(عزیزم وطن خوب است/ برای پوشیدن کتان خوب است/ غربت اگر جنّت هم باشد/ باز هم وطن خوب است)

قیزیل گول اولمایایدی/ سارالیپ سولمایایدی/ بیر آیریلیق، بیر اؤلوم/ هئچ بیری اولمایایدی

( ای کاش گل سرخی نمی بود/ که زرد گشته و پژمرده شود/ جدایی و مرگ/ کاش هیچکدام نمی بود)

عزیزییم حلالا/ حرام قاتما حلالا/ نامردین باخچاسیندا/ نه گول بیتسین، نه لالا

( عزیزم به حلال/ حلال و حرام را قاطی نکن/ در باغچه‏ی نامردان/ الهی که گل و لاله نروید)

  • لایلالار، اؤخشاملار، آرزولامار

به عنوان گونه ‏ای از ادبیات شفاهی مردم آزربایجان و به عنوان زیرمجموعه‏ ای از بایاتی‏لار، این ترانه‏ ها بخشی از ادبیات کودکان هستند.

لالایی‏ ها ، بایاتی‏ هایی هستند که مادران و مادربزرگ‏ها در پای گهواره ‏ی کودکان برای آرام کردن و خواباندن آنها زمزمه می‏ کنند. لای لالار در ادبیات کودکان جهت پرورش فکری و ذوق زیبایی‏ شناسی و روانشناختی و نیز تربیت صحیح آنها اهمیت ویژه‏ ای دارند. چند نمونه از لایلالار:

لای لای بئشیگیم، لای لای/ ائویم، ائشیگیم، لای لای/ سن گئت شیرین یوخویا/ چکیم کئشیگین، لای لای

(لای لای گهواره ‏ام، لای لای/ خانه و کاشانه ‏ام، لای لای/ تو به خواب شیرین برو/ من کشیک تو را می‏کشم)

لایلای دئدیم یاتاسان/ قیزیل گوله باتاسان/ قیزیل گولون ایچینده/ شیرین یوخو تاپاسان

(لای لای گفتم بخوابی/ در گل سرخ بخوابی/ در میان گل‏های سرخ/ خواب شیرین ببینی)

اؤخشامالار (ترانه های نوازش) و آرزولامالار (ترانه های آرزو) از لحاظ موضوع شبیه لایلالار هستند اما از لحاظ فرم با آنها متفاوتند. لای لایِ قافیه را ندارند و برخی در دو مصراع و برخی در چهار مصراع سروده شده ‏اند. هدف از آنها نوازش کودکان در قالب اشعاری شاد می ‏باشد (اشراقی، ۱۳۸۸: ۸۳-۷۰):

بالاما قوربان دایچالار/ بالام هاچان اَل چالار/ بالاما قوربان اینَکلَر/ بالام هاچان ایمَکلَر/ بالاما قوربان ایلانلار/ بالام هاچان دیل آنلار/ بالاما قوربان خالاسی/ بالام قیزیل پاراسی/ بالاما قوربان مئیوه لر/ بالام هاچان ائولَنَر/ بالاما قوربان دایلاقلار/ بالام هاچان اویناقلار

(کره اسب ها به قربان فرزندم/ فرزندم کی با دستانش کف خواهد زد/ گاوها به قربان فرزندم/ فرزندم کی پا می‏گیرد/ مارها به قربان فرزندم/ فرزندم کی زبان باز خواهد کند/ خاله‏ اش به قربان فرزندم/ فرزندم یک تکه طلاست/ میوه‏ ها به قربان فرزندم/ فرزندم کی سر و سامان می‏گیرد/ کره اسب‏ها به قربان فرزندم/ فرزندم کی بازی خواهد کرد)

  • آغیلار

آغیلار (مرثیه) در مراسم عزا و سوگواری خوانده می‏ شوند. آنها انعکاسی از غم و کدر درونی مادران فرزند مرده، زنان شوهر از دست رفته و دیگر دردمندان می‏ باشند. بنابراین، از نظر تعداد زیاد و از لحاظ مفهوم متنوع هستند (اشراقی، ۱۳۸۸: ۱۲۴-۱۱۱). نمونه‏ای از آغیلار:

من اؤلدوم آنام قالدی/ اودوما یانان قالدی/ نه دونیادا گون گؤردوم/ نه بیر نیشانام قالدی

( من مردم و مادرم ماند/ به آتشم سوزان ماند/ نه روی خوش زندگی را دیدم/ و نه نشانی از من بر جای ماند)

  • تاپماجالار

تاپماجالار (معما و چیستان) یکی از شاخه‏ های بزرگ فولکلور آذربایجان هستند. ارائه‏ ی اندیشه‏ ها به صورت ضمنی و همراه با تخیل و ذهنیت عمیق هدف این معماها می‏باشد. تاپماجالار به دو صورت منظوم و منثور هستند. تاپماجالار به عنوان نوعی سرگرمی و نیز وسیله‏ ی تبادل اطلاعات در فرهنگ عامه‏ ی آذربایجان نقشی عمده دارند. چند نمونه از تاپماجالار (اشراقی، ۱۳۸۸: ۲۳۰-۲۲۱):

بیر قاب دا، ایکی بویالی سو: یومورتا

(در یک ظرف، مایعی دو رنگ: تخم‏ مرغ)

قاتلاماق اولماز/ اوستو دولو آغ اشرفی/ ساناماق اولماز: اولدوزلو گؤی

(تایش نمی‏توان کرد/ رویش پر از اشرفی سفید است/ نمی‏توان شمردشان: آسمان پر ستاره)

  • آتا بابا سؤزلری

ضرب ‏المثل‏ ها در عبارات کوتاه به بیان مفاهیم عمیق و پندآمیز می ‏پردازند. همانند سایر گونه‏ های ادبیات فولکلوریک، این عبارات متأثر از باورها و طرز فکر عامه‏ ی مردم گویای طرز زندگی و خطوط فکری مختص هر قوم می‏ باشند. مَثَل‏های ترکی برای اولین بار حدود ۹۰۰ سال پیش توسط محمود کاشغری در کتاب دیوان الغات الترک جمع ‏آوری شده است. این مثل‏ها در آثار شعرا و نویسندگان پیشین آذربایجان و سایر مناطق ترک‏ نشین به فراوانی استفاده شده‏ اند (اشراقی، ۱۳۸۸: ۲۳۳):

اوجوزدان باهالی اولماز. (گرانتر از ارزان نشود.)

دوز اگرینی کَسَر. (راستی، کجی را از بین می برد.)

دیریلیک، بیرلیک ده ‏دیر. (حیات در وحدت است.)

ظلم له آباد اولان، عدل ‏له ویران اولار. (آنچه با ظلم آباد گشته با عدل هم ویران می شود.)

یالوارانین، تاریسی اولماز. (آنکه التماس کند، خدا را ندارد.)

  • لطیفه‏ لر

لطیفه‏ ها نوعی قصه‏ های کوتاه عبرت‏ آموز در قالب طنز هستند. ملانصرالدین و بهلول دیوانه از نمونه‏ های بارز قهرمانان این آثار می‏ باشند. بسیاری از لطیفه‏ ها در گذر زمان تراشیده شده و به صورت ضرب‏ المثل و کلمات قصار درآمده ‏اند. لطیفه ‏لر با نثری کوتاه، ساده و هزل‏ آمیز به بیان دشواری‏های زندگی اجتماعی مردم و مبارزه با ظلم و جور حاکمان می ‏پردازند (اشراقی، ۱۳۸۸: ۲۵۶-۲۵۴).

  • ناغیل ‏لار

داستان‏ها به عنوان یکی از انواع بسیار قدیمی و شایع ادبیات فولکلور آذربایجان، به بیان حوادث واقعی یا خیالی می‏ پردازند. این داستان‏ها را می‏ توان به دو بخش عمده تقسیم کرد: داستان‏های حماسی و تاریخی، و داستان‏های تغزّلی. نوع اول برگرفته از تاریخ طولانی ملت آذربایجان به ترسیم قهرمانان این دیار می‏ پردازد. داستان‏های دده قورقود، کؤراوغلو و قاچاق نبی از نمونه‏ های شیرین حماسی و ملی آذربایجان هستند. داستان‏های تغزّلی از اتفاقات و سختی‏های دو قهرمان داستان- یکی عاشق و دیگری معشوق- سخن می‏گویند. در این داستان‏ها وفا، صمیمیت، فداکاری، عشق، محبت، صداقت و احترام به طبیعت تبلیغ می‏شود و نیروهای خارق‏ العاده و سحرآمیز نقشی به سزا دارند. از نمونه های معروف می‏توان به اصلی و کرم، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد اشاره کرد (اشراقی، ۱۳۸۸: ۲۶۵-۲۵۷).

  • ائل نمایش‏لری

جواد کریم ‏نژاد در دیباچه‏ ی َمنتشا، با اشاره به انعکاس نشانه ‏هایی از اندیشه ‏های اعتقادی و معنوی آذربایجان در نمونه‏ های موجود فولکلوریک از قبیل آیین‏های نمایشی، به تاثیر به سزای آنها بر ادبیات مکتوب شاعران و نویسندگان این دیار تاکید می‏ ورزد. به عبارت دیگر، می‏توان نمایش‏های آیینی را با ریشه‏ یابی در پیشینه ی فرهنگی و دینی مردم، «نماد اندیشه ‏های دینی-اجتماعی، اعتقادات و باورها، حماسه‏ ها و زیر وبم زندگی و پاسداشت‏ آن» دانست.

پیشینه‏ ی بازی‏ها و نمایش‏های آیینی در سرزمین آذربایجان به دو تا سه هزار سال قبل از میلاد بازمی‏گردد. این نمایش‏ها با تاثیر از طبیعت پیرامون و محیط زندگی مردم ، بازتابی از ویژگی‏های دوره‏ های مختلف تاریخی بوده و در طی اعصار به خلق مفاهیم اجتماعی خاص منجر شده ‏اند.

شکل امروزین و شاید فراموش گشته‏ ی آیین‏ های نمایشی آذربایجان، از اجرای مراسم گوناگون در هیئت نمایش و صحنه آرایی‏ های مختلف از قبیل مراسم فصول چهارگانه که در ارتباط با اعتقادات مردم درباره‏‏ ی طبیعت، کشاورزی و دامداری بوده، به وجود آمده و تکامل یافته است. در این نمایش‏ها به روشنی می‏توان تصویری از «جهان‏ بینی، طرز تفکر، خصوصیات قومی، آداب و رسوم و باورها و اعتقادات دینی مردم آذربایجان در اعصار مختلف تاریخ» ارائه کرد. سیروس مصطفی در َمنتشا به دسته ‏بندی این نمایش‏ها با متد پیشنهادی دکتر ناظرزاده کرمانی پرداخته است:

دسته ‏بندی نمایش‏ های فولکلوریک آذربایجان
انواع گونه‏ های نمایشی به لحاظ اجرایی زیرمجموعه‏ ها نمونه‏ ها
۱ نمایش‏گری ‏های آیینی (آیی‏ن های دارای شاکله‏ ی نمایشی به لحاظ ساختاری و ظاهری) رقص‏های سیماچه‏ ای(نمایشگران با ماسک‏های حیوانی بر چهره، به رقص و پایکوبی و سرودخوانی می‏ پرداختند) آیی اویونو(بازی خرس)،

کئچی اویونو (بازی بز) …

آیین‏های آیفت مندی (آرزومندی برای شفای بیماران، رماندن روح بدکار و تمنای باران) چُمچه خاتین

قودو قودو …

۲ نمایش‏گری‏ های کاروانی (کاروان‏های نمایش واره ‏ای و در حال گذر) سورگانی (شادمانی ) کوسا گلین، تَکَمچی (تکم گردانی)

چیلله قوودو(چله‏ پرانی) …

سوگگانی (محنت بار) جانی قیفیللی‏لار (قفل برتن‏ها)

قمه ‏زنی، سنگ زنی

۳ داستان‏گویی‏ های نمایش‏گرانه (نقالی، برخوانی) دینی (مرتبط با واقعه‏ ی عاشورا) مرثیه‏ سرایی، روضه ‏خوانی، پرده ‏خوانی …
تفننی (نقالی با همراهی ساز) آشیق‏ها
۴ نمایش‏گری‏ های میدانی و گذرگاهی (سرگرم‏سازی‏های نمایش‏واره ‏ای) معرکه‏ گیری ریسمان ‏بازی، مارگیری، شعبده ‏بازی، قوچ ‏بازی
پهلوانی کشتی‏ گیری، چوگان‏ بازی، قَپَق‏ اندازی[۱]
۵ نمایش‏های عروسکی و سایگانی

 

خیمه شب‏ بازی شاه سلیم، پهلوان کچل
نمایش‏های عروسکی خانگی تللی خاتین
نمایش‏های سایه‏ ای قره گؤز
۶ نمایش تعزیه تعزیه شیر شبه‏ یی (تعزیه‏ ی شیر)
۷ خندستان های سنتی انواع تقلید کچل اوغلان (پسر کچل)

قارپیزی کَسمه (هندوانه را نبُر)

دسته بندی نمایش های فولکلوریک آذربایجان با تلخیص (مصطفی، ۱۳۹۳: ۷۸)

آیی اویونو: یک نفر از بازیکنان نقش جالیزبان را بازی می‏کند که جالیز هندوانه و خربزه دارد. او از ترس اینکه خرس به جالیزش صدمه بزند، دو سگ که نقش آنها را دو جوان بازی می‏کنند، نگه داشته است. فردی قوی هیکل در نقش خرس به جالیز حمله می‏کند. سگ‏ها در حمایت از جالیز و جالیزبان آنقدر خرس را می‏زنند تا فرار کند. بازیگران، این درگیری‏ها را به شیوه‏ای طنزگونه اجرا می‏کنند تا حاضران بخندند( مصطفی، ۱۳۹۳: ۳۷).

چؤمچه خاتین: یا آیین تمنای باران که در آن قاشق چوبی بزرگی به صورت زنی آراسته تزیین شده و با خواندن شعر/دعا از نیروهای طبیعت برای بارش باران مدد خواسته می ‏شود (مصطفی ،۱۳۹۳: ۳۷).

قودو قودو: این مراسم بر خلاف چُمچه خاتین، در تمنای قطع بارش بی امان باران که خطرجاری شدن سیلاب و زیان دیدن محصول را داشت، اجرا می‏شد. در چنین مواقعی، اهالی، یک عروس را که سمبل خورشید بود می‏ آراستند، در ده می‏ گرداندند و با رقص و شادی، ترانه‏ های قودو را می‏خواندند تا باران بند بیاید (مصطفی ،۱۳۹۳: ۳۸).

کوسا گلین: به مناسبت آغاز سال نو و جشن نوروز که معمولاً از نیمه ی دوم اسفندماه در مناطق مختلف روستایی آذربایجان اجرا می‏ شود.

تَکَم‏چی: چند روز مانده به چهارشنبه سوری، شخص تکم‏چی، عروسک چوبی کوچک به شکل بز کوهی که آذین بسته شده است را بر روی یک صفحه‏ ی چوبی می ‏رقصاند و به مردم نوید فرا رسیدن سال نو را می ‏دهد و از آنان مژدگانی می‏ گیرد. بر اساس رسمی دیرین در آزربایجان، در هر یک از چهار هفته‏ ی اسفند ماه جشنی برای استقبال از بهار بر پا می‏شود. اولین چهارشنبه به یالانچی چرشنبه (چهارشنبه‏ ی دروغین)، دومین چهارشنبه به خبرچی، سومین چهارشنبه به کول چرشنبه (چهارشنبه ‏ی خاکستر) و چهارمین چهارشنبه به گول چرشنبه (چهارشنبه‏ ی گل) معروف‏ اند.

چیلله قوودو: در دو یا سه روز پایانی کیچیک چیلله[۲](آخرین روزهای بهمن ماه) اجرا می‏شود. به باور مردمان آیین‏ پرداز، چله‏ ی بزرگ، پیرمردی درشت اندام و پرهیبت با موهای سفید و ریشی بلند (کشیده تا ناف) با پوستی گل انداخته است. باد و کولاک سرد که از مشرق (مه یئلی/ باد مه) می‏ وزد در نتیجه‏ ی نَفَس اوست. با دستانش دانه‏ های برف را بر کوی و برزن می‏ پراکند و کولاک سرد و سوزناک به راه می‏ اندازد. چله بزرگ در آخرین روزها وسایل خود را جمع کرده و کم کم به تیغ کوه‏ها، محل اقامت دائمش می ‏رود. چله کوچک مردی میانسال در شرف پیری است که چالاک‏تر و خود بزرگ‏ بین ‏تر از چله بزرگ است و در اندک زمان باقیمانده از بهمن ماه در فکر نشان دادن ضرب شستی به مردم و قدرت‏ نمایی به چله بزرگ است. چله کوچک با کوچک نشان دادن کارهای چله بزرگ، به تندی و تیزی جولان می‏کند. برف و بوران به تندی م ی‏بارد و هوا به شدت سرد می‏شود. با این حال، مردم با بی توجهی به تندی و سوزناکی او می‏ گویند: «عؤمری آزدی، دالیسی یازدی» (عمرش کوتاه است و پشت سرش بهار می‏ آید). در آخرین روز بهمن ماه، مردم سر کوچه‏ ها و جلوی خانه ‏ها هیمه‏ های آتش روشن می‏ کنند و با «پؤلکه‏ های»[۳] شعله‏ ور بالای سر چرخانده، چله کوچک را دنبال کرده و از شهر فراری می‏ دهند. «بابا چله» در حین دویدن و نفس نفس زدن، ریش و کلاه کهنه‏ ی خود را کنده، پالتوی گشاد خود را از تن درآورده و دور می‏ اندازد و بدین وسیله پایان نمایش را اعلام می‏ کند. سپس همراه با جمعیت، با پولکه ‏گردانی و هلهله‏ کنان به شهر برمی‏ گردد، در حالی که تصنیف زیر را می ‏خوانند: “کوچه لردن باشدان باشا/ چیلله نی قوودوخ داغ داشا/چیلله نی قوودوخ چؤللره/ بیرده گلنمز ائولره/ پؤلکه لره نفت گتیرین سؤنمه سین/ چیلله بیرده بویانلارا دؤنمه سین.[۴]” (مصطفی، ۱۳۹۳: ۵۰-۴۶)

قمه زنی: افرادی که نذر قمه ‏زنی داشتند، پس از طلوع آفتاب در روز عاشورا با سر تراشیده همراه با دسته‏ جات عزاداری وارد خانه ‏ای که نذر صبحانه داشت، می‏ شدند. پس از صرف صبحانه، کسانی که نذر داشتند، کفن به تن کرده و قمه به دست می‏ گرفتند. دسته یک در میان به حالت قمه به دست و چوب به دست چیده می ‏شد. حین عزاداری چوب به دست از قمه به دست تعداد ضربات نذری را می ‏پرسید، تا هنگام قمه‏ زنی که فرد از خود‏بی‏خود می‏شد، فرد با چوب‏دستی مانع از آسیب رساندن فرد قمه به دست به خود و اطرافیان شود. این مراسم با تکرار نوحه‏ ی زیر برگزار می شد: “آخدین عالم دره دن، کوه و بیابانه فرات/ اُلمادین قیسمت حوسینه، دؤنه سن قانه فرات/ قان اولاسان، ای فرات، ایشمدی سو، ای فرات[۵]” (مصطفی، ۱۳۹۳: ۴۰-۳۹). در سال‏های اخیر با تغییر نگرش مردم، قمه ‏زنی عملاً از مراسم عزاداری روز عاشورا حذف شده و تنها به صورت نمادین و با چوبدستی در طی عزاداری محرم جلوه گر می‏ باشد.

آشیق‏ ها: به سنت بازمانده از دده قورقود، فرزانگانی هستند که سینه‏ شان گنجینه‏ ی داستان‏های حماسی، عاشقانه، افسانه‏ ها، نغمه‏ ها و … است. آشیق‏ها سه هنر شاعری، نوازندگی و خوانندگی را توأمان دارند. آشیق در عروسی‏ها و جشن‏ها و آیین‏ها شرکت می‏ جوید، ساز می ‏زند، نغمه و داستان می‏ سراید و احساسات نجیبانه و انسانی را با خواندن شعرهای لیریک به روح و اخلاق خلق خود القاء می‏کند (مصطفی، ۱۳۹۳: ۵۶-۵۴).

تِللی خاتین: نمایشی که عروسک آن را خانم‏ها با چند تکه چوب و مقداری پارچه درست کرده و در شب‏های زمستان برای اعضای خانواده اجرا می‏کردند. موهای بلند او را در قالب طره‏ هایی می ‏بستند و برایش پیراهن و دامن‏های رنگین و زیبا می‏ دوختند. تللی خاتین نماد زنی با ذوق و پر احساس بود که در پی خوشحالی  و به حرف آوردن شوهر خسته و جدی مشرب خویش نهایت سعی خود را می‏کرد تا با ترانه‏ ها، رقص‏ها و مهرورزی‏های خود، جای خالی فرزند نداشته و شیرین‏کاری‏های او را پر کند. او بر خلاف سایر عروسک‏ها که همیشه یک دست لباس بر تن داشتند، انواع لباس‏های رنگارنگ با فرم‏های متنوع داشت. ساخت اینگونه عروسک‏ها تنها یک سرگرمی ساده و تفریحی گذرا و کودکانه نبود. در طراحی و تدوین آنها نوعی روانشناسی مردمی و به گونه‏ ای، تحلیل روابط زناشویی به کار گرفته می‏ شد (مصطفی، ۱۳۹۳: ۶۷-۶۴).

شیر شبه ‏یی: در این مراسم شخصی پوست شیر بر تن می‏کند و بر تخت روان سوار می‏شود و مردم به درگاه شیر نوحه ‏سرایی می‏کنند. این شبیه سازی، ظهر عاشورا در بازار مظفریه‏ ی تبریز برگزار می‏شود. توده‏ ی مردم بر این اعتقادند که بعد از به شهادت رسیدن امام حسین و یارانش در گودال قتلگاه شیری از جانب خدا مأمور محافظت از اجساد شهدا می ‏شود. البته ادغام این عقیده با باورهای اساطیری مردم دور از ذهن نمی ‏باشد (مصطفی، ۱۳۹۳: ۷۳-۷۰).

کچل اوغلان: این نمایش در شب‏ هایی چون شب یلدا، شب پایانی دو چله یا شب چهارشنبه سوری که اقوام در خانه‏ های قدیمی دور کرسی جمع می‏ شدند اجرا می‏شد. پسر نوجوانی کلاهی مندرس بر سر می‏گذاشت، با لباس‏های شل و ول و کثیف بر روی کرسی می ‏نشست و با ساده لوحی و رفتار مضحک خود موجب دل‏مشغولی و خنده‏ ی حضار می ‏شد. کچل اوغلان در اصل و در لابلای حرکات و نمایش‏های خنده‏ دارش، از وضع موجود خود، خانواده و روستایش انتقاد می‏کرد (مصطفی، ۱۳۹۳: ۷۶-۷۵).

قارپیزی کَسمه: این نمایش مخصوص شب یلدا است. شرح حال مرد فقیری است که در این شب تعداد زیادی از اقوام زنش برای شام و شب‏نشینی به خانه‏ی او می ‏آیند و مرد هندوانه‏ ای بزرگ و خوش ظاهر اما مانده و فاسد شده را از سر نداری و ناچاری، از فروشنده‏ ی سر محل نسیه خریده و برای شب یلدا به خانه می‏ آورد. نقش مرد را فردی شوخ ‏طبع و خوش صحبت بازی می‏کند. آخر شب هنگامی که همه جمع شده‏ اند و قصد بریدن هندوانه را دارند، مرد از ترس خرابی هندوانه با بهانه‏ های مختلف و پرحرفی مانع بریدن آن می‏ شود. ولی در پایان، چند نفر به زور دستان او را می‏ گیرند و علی‏رغم میل باطنی وی، چاقو به دست و با حرکات نمایشی هندوانه را قاچ می‏کنند. هندوانه سالم از آب در می‏ آید و همه خندان دست می‏ زنند و شروع به خوردن هندوانه می‏ کنند (مصطفی، ۱۳۹۳: ۷۷-۷۶).

 

 

[۱]  قَپَق، چوب بلندی بود ک در میادین بزرگ شهر در دوران صفویه برپا می شد. بر سر این چوب، گوی یا جامی طلایی یا ظرفی پر از سکه قرار می دادند. قپق اندازان سوارکارانی تیرانداز بودند که آن را هدف قرار می دادند. کسی که در حین سوارکاری موفق می شد جام را به زمین اندازد، جایزه ای گران بها می گرفت.

[۲]  شصت روز دو ماه دی و بهمن به دو قسمت چهل و بیست روزه تقسیم می شود. چهل روز اول زمستان، بؤیؤک چیلله (چله کامل) و بیست روز پایانی بهمن، کیچیک چیلله (نیم چله) نامیده می شوند.

[۳]  بر سر سیم یا تسمه های فلزی (به طول یک متر یا بیشتر) با تکه های پارچه و ریسمان، گلوله های کروی( به قطر تقریبی ۱۵سانتی متر) می بستند، آن را به نفت یا روغن سوخته آغشته و آتش می زدند. سر دیگر سیم را برای محکم بودن به حالت حلقه در آورده و به دست می گرفتند.

[۴]  ( از سراسر کوچه ها/ چله را به کوه ها فراری دادیم/ چله را به صحراها رماندیم/ بار دیگر نمیتواند به خانه ها وارد شود/ برای روشن ماندن پولکه ها نفت بیاورید/ تا بار دیگر چله به این طرف ها برنگردد.)

[۵]  (از دره و کوه و بیابان تمام عالم سرازیر گشتی ای فرات/ اما قسمت حسین (ع) نشدی، خون بشوی ای فرات/ از تو ننوشید ای فرات، خون بشوی ای فرات.)

 

منابع:

علیزاد پروین، حسن. ۱۳۸۷٫ فرهنگ و مدنیت در آذربایجان و شانزده مقاله‏ ی دیگر. تبریز: قیزیل قلم.

مصطفی، سیروس. ۱۳۹۳٫ مَنتشا: ریشه یابی نمایش هایی از فولکلور آذربایجان. تهران: شرکت انتشارات سوره مهر.

سید سلامت، میرعلی. ۱۳۹۱٫ بایاتی، اوسطوره باخیمیندان. چاپ دوم. تبریز: نشر موغام.

اشراقی، محمد. ۱۳۸۸٫ آذربایجان آغیز ادبیاتی (ادبیات شفاهی آذربایجان).

صدیق، ح. ۱۳۷۵٫ سایالار. چاپ دوم. نشر ایشیق.